مشق شاعرانه

شعر

سلام به همه دوستان

تاخیرم به علت برخی مشکلاتی بود که داشتم که هنوزم حل نشده ولی با دعای شما

انشالله حل خواهد شد

اما ...

 این غزل رو تقدیم به پدری میکنم که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد

و لحظه لحظه زندگیم به یادش هستم و همه آرزوم اینه که ازم راضی باشه

درد و غصه دوری از پدر رو فقط اونایی متوجه میشن که ندارن

سورنا جوکار عزیز چند ماهه که تازه درکت میکنم  

راضی ام به رضای خدا ....



ماندم چرا فریاد دریا بیصدا مانده ست

رفتی و تصویر تو روی آب جا مانده ست

بال و پر پرواز کردن داشتی انگار

در جاده مشتی پر به جای ردّ پا مانده ست  

بعد از تو هر شب شانه های خانه می لرزد

انگار بیدی در هجوم بادها مانده ست

گاهی صدای خنده ات را می شود حس کرد

رفتی ولی بی شک دلت در خانه جا مانده ست

بی تو حنا بندان دامادیم بی رنگ است

لطفی کن و برگر د دستم در حنا مانده ست  

----------------------------------------------                                  

بعضی از ابیات و میخواستم تغییر بدم ولی هر چی فکر کردم گزینه های بهتری به فکرم

 نرسید

 امیدوارم با نظراتتون به بهتر شدن کار کمک کنید

 

نوشته شده در ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

سلام به همه دوستان خوبم

عید ولایت امیرالمومنین (ع) به همه دوستان عزیزم خصوصا سید های عزیز تبریک میگم

امیدوارم روزای خوبی داشته باشید

با یک چهار پاره علوی در خدمتتون هستم

 

انگار نخلستان کوفه گریه میکرد 

وقتی که اشک از گونه های ماه می ریخت

در اشک هایش خاطراتی موج میزد

دریایی از تصویر را در چاه می ریخت 

 

تصویر صحرایی در آب چاه لرزید

یک آسمان دلشوره در آن جا گرفته ست

چشم ستاره محو تصویر شگفتی ست

خورشید دست ماه را بالا گرفته ست

 

پلکی زد از چشمان سرخش شعله ای ریخت

انگار آتش دور چشمش حلقه بسته ست

هیزم نمیخواهد که ! در هر قطره اشکش

پیداست بانویی که در آتش نشسته ست

 

حتی برایش ابرها هم گریه کردند

یک قطره اشک از آسمان روی لبش خورد

تصویر بعدی با عطش توام شد اینبار

این اشک ماه کوفه را تا کربلا برد

 

ناگاه در صحرا لب دریا ترک خورد

آهی کشید و شانه های ماه لرزید

در موج اشکش زخم ها تکثیر می شد

یعقوب شد پیراهنی را غرق خون دید

 

تا بست چشمش را به شهر کوفه برگشت

لبخند زد، آرام شد، شاید دوباره _

در شب نشینی های خود با چاه می دید

تصویر روزی را که می آید دوباره

  

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

 "در چشم خیس پنجره تکثیر خواهم شد "

وقتی که باران روی پلک شیشه می کوبد

انگار بر پیشانی من تیشه می کوبد

از دست ابر سر به زیری می چکد اما

پا بر سر دریای عاشق پیشه ،می کوبد

با مشتی از گل میخ های ابری اش ،باران

گلبرگ میخک بر لباس بیشه می کوبد

بی آب نبض جنگلی از کار می افتد

خشکی تبر بر دست های ریشه می کوبد 

           #            

در چشم خیس پنجره تکثیر خواهم شد

وقتی که باران روی پلک شیشه می کوبد

 

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

" اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم "

دلم میخواست دست از شانه دیوار بردارم

قرق را بشکنم ، پا روی دوش کوچه بگذارم

خودت می دانی از این معبر تاریک میترسم

اگر پا بند این دیوار ماندم ، سخت ناچارم !

به تنهایی که عادت کرده باشی ، خوب میفهمی

چرا از این شلوغی های در بازار بیزارم

تماشا کن که در طوفان چشمت غرق خواهم شد

اگر چه قطره ام اما دل دریا شدن دارم !

من از این پیچ و خم هایی که در راه ست فهمیدم

گره پشت گره پشت گره افتاده در کارم

 

نوشته شده در ٧ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

سلام

در اینجا لازم میدونم که از همه دوستانی که لطف کردن وتو این یکی دو هفته اخیربه بنده  ابراز محبت و همدردی کردن تشکر کنم

اگه در جواب به محبت هاشون کوتاهی دیدن امیدوارم منو ببخشند باشد تا در فرصتی مناسب جبران کنم

" زورق نقره ای ماه در آب افتاده ست  "

باد با دامن صحرا سر بازی دارد

ابر با چشم ثریا سر بازی دارد

زورق نقره ای ماه در آب افتاده ست

موج میرقصد و دریا سر بازی دارد

شبنمی روی گل سرخ لبت می لرزد

اشک هم با لبت آیا سر بازی دارد ؟

پشت پا یکسره بر بخت من و تو زده است

دست ما نیست که ، دنیا سر بازی دارد

فصل بی دردسر حضرت یوسف مرگ ست

تا در این قصه زلیخا سر بازی دارد

مژه هایت گرهی کور به جانم زده است

با دلم چشم تو تنها سر بازی دارد

حرف هایت همه پنهانی و سر بسته شدند

زخم های دلت امّا سر باز ی دارد

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

فقط اومدم همین رو بنویسم و برم

فقط برای اینکه بغضی که تو گلوم گیر کرده بشکنه اومدم تا بنویسم  هیچ وقت فکر نمیکردم برای بروز کردن وبلاگم بیام و این جمله رو بنویسم ولی دنیا مجبورم کرد که بنویسم :

پدرم از بین ما رفت

امید وارم بتونم جای خالیش رو تو خانواده پر کنم  

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

" بغض سنگی "   

"من به تنگ آمده از درد دل خویشتنم"

کاش آزاد شوم از قفس پیرهنم

دکمه دردکمه به پیراهن تو وصل شدم

مانده ام با چه دلی از تن تو دل بکنم

بغض سنگی شدم و راه نفس را بستم

حتم دارم که اگر گریه کنی می شکنم

تن من آینه توست کمی میترسم

نکند گرد و غباری بنشیند به تنم

کاش میشد که کمی برف بگیرد آخر

جسدم روی زمین مانده و لنگ کفنم

 

نوشته شده در ۱٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

" یک عمر..."

شدم مسافر پابند جاده ها، یک عمر

قدم زنان که به دست آورم تورا یک عمر!

و جاده ای که به پایان نمی رسد انگار

کسی نگفت کجا می روم کجا ؟ یک عمر

تو در کنار منی من تورا نمی بینم*

چه سود از اینکه به دنبال ردّ پا یک عمر...

چقدر چشم به راه تو مو سفید کنم

در انتظار بمانم چقدر ؟ تا یک عمر؟

اذان صبح پر از بغض انتظار شدم 

نماز بی تو چه سخت است ، از خدا یک عمر...

دعای عهد نخوانده شکسته شد عهدم

دلت شکست درست است ، منتها یک عمر -

شبیه شعر پر از شور محتشم بودم

("شکست خورده طوفان کربلا " یک عمر)

 

..............................................................................

* موید

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

  " جوانی که در گذشت...  "

آمد ،شبیه قاصدکی رهگذر گذشت

از کوچه کوچه دل من بی خبر گذشت

سر درد هر شبم کمی آرامتر شده ست

باخاطرات، یک شب بی دردسر گذشت

گفتم به او" اگر نروی..." رفت، دور شد

دیدم که آب از سر قید " اگر" گذشت

                                  آن روز نا امیــد کنــنده بـرای من

از هر غروب جمعه غم انگیزتر گذشت

یعنی درست می شنوم؟ اینکه رفت و کار

ازخواهش " بیا و مرا هم ببر" گذشت

باور نمی کنم که به فکرم نبوده است

حتماً خیال کرده که پایان سر گذشت -

ختم به خیر شد! نه... به اعلامیه زدند

عکس مرا، نوشته جوانی که در گذشت...

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

 

  

 " گاه هست و گاهی نیست " 

شکستنی تر از آیینه ام پناهی نیست

به آه میشکنم ! خوب شد که آهی نیست !

نرو...نه ! پشت و پناهم ! دلم خوش است به تو 

نگو نگو که دلت خوب تکیه گاهی نیست !

شروع هر سال از گردش نگاه تو بود 

تو رفتی و دگر امسال سال و ماهی نیست 

پی نشان توام بین آسمان هر شب 

ستاره تو چرا گاه هست وگاهی نیست؟

خودم مقصر اصلی ماجرا بودم

یقیناً از طرف تو که اشتباهی نیست !

بخاطرت ، شده تا کوه قاف ،می آیم

برای عاشق ، این راه ها که راهی نیست‌ !

برای چه ؟ به چه جرمی؟ به گریه محکومم

به جرم عشق به تو ؟ آخر این گناهی نیست !

تفالی زدم و خواجه هم به من فرمود :

"جز آستان توام در جهان پناهی نیست"

 

نوشته شده در ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط امیر حسین آکار نظرات () |

Design By : Night Melody